محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3422
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبيد الله بن حر گفت : « اى امير ، هر كه را به دست دارى به عشيره اش بده و به وسيلهء آنها بر عشايرشان منت بنه ، اگر آنها از ما كشتهاند ما نيز از آنها كشتهايم و در مرزهايمان به آنها حاجت داريم . غلامان ما را نيز كه به دست دارى به صاحبانشان بده تا به كارهايشان باز برند كه آنها از آن يتيمان و بيوه زنان و ضعيفان مايند ، اما اين آزادشدگان را بكش كه كفرشان نمايان شده و تكبرشان بالا گرفته و ناسپاس شدهاند . » گويد : مصعب بخنديد و به احنف گفت : « اى ابو بحر راى تو چيست ؟ » گفت : « زياد مرا مىخواست اما اطاعت او نكردم » و اين سخن را به تعريض آن جمع مىگفت . گويد : آنگاه مصعب بگفت تا همه آن جمع را كه ششهزار كس بودند بكشتند . گويد : عقبه اسدى در اين باب شعرى گفت به اين مضمون : « با وجود پيمان مؤكد « شش هزار كس را دست بسته كشتيد « تعهد حبطى را پلى كرديد « كه براى عابران آماده بود « آن صبحگاه كه آنها را خواندند و فريبشان دادند « نخستين خاينان نبودند « گفته بودمشان اما اطاعتم نكردند « كه در كوچه ها با شمشير كشيده نبرد كنند . » چنان كه گفتهاند ، مختار وقتى كشته شد شصت و سه ساله بود و اين چهارده روز مانده از رمضان سال شصت و هفتم بود . گويد : وقتى مصعب از كار مختار و ياران وى فراغت يافت و ابراهيم بن